یک نفس یاد خدا
یک سبد خاطر آسوده وشاد
یک بغل شبنم آرامش صبح
یک هزار آینه از جنس دعا
همه تقدیم شما
پیشاپیش عیدتون مبارک
![]()
صفایی ندارد ارسطو شدن
خوشا پر کشیدن پرستو شدن
تو که پر نداری پرستو شوی
برو درس خوان تا ارسطو شوی!!!
آهااای دوست عزیز»شمایی که کنکور داری
هرچه کاری در بهاران تیرماهان بدروی![]()
ایام نوروز نکنه درسو بذاری کنار
تقدیم به دوستای نازنینم«سارا.هدی.نرگس.آرزو.مهسا»
دنیا را میدهم برای لبخندت
هراسی نیست
شاد که باشی دوباره دنیا از آن من است
تقدیم به رفقای بامرام«فرزانه.فروغ.رقیه»
میدونی غربت یعنی چی؟
یعنی از صدا ونگاه اونی که دوسش داری دور باشی....
دوستون دارم زیاااااااااد.......الهی که خوشتون بیاااااااد
تقدیم به«فائزه ونگار»دو دوست بامحبت
آنکه دلی برای دوست داشتن به ما داد کاش دلی هم برای تحمل دوریها میداد
فرض کن حضرت مهدی به تو مهمان گردد
ظاهرت هست چنانی که خجالت نکشی؟
باطنت هست پسندیده صاحب نظری؟
خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟
لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری؟
پول بی شبهه وسالم ز همه داراییت
داری آنقدر که یک هدیه برایش بخری؟
حاضری گوشی همراه تو را چک بکند؟
باچنین شرط که در حافظه دستی نبری؟
واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران
گر چنین بود توان گفت تو را شیعه اثناعشری
این گفته از هرکی باشه دروغه
عشق نداره قیمتی پیش آش
خصوصا اون که کشک و دوغ باشه باش
عشقاشده خیابونی تو جوبی
اول صب تا آخر غروبی
کله ی صب بعضیا عاشق میشن
تنگ غروب که میشه فارغ میشن
صبحونه میخورن میان تو کوچه
تاشب میگردن دنبال کلوچه!
از اون کلوچه های خاص ومرغوب
همون کلوچه های واقعا خوب
آهای جوون که صاحب سپندی
عشقا شده ماکسیمایی.سمندی
عشق آدما رو سرکار میذاره
تا اینکه پیرشونو در میاره
برین بگردین با پای پیاده
تو شهر ما نمونه هاش زیاده
من نمیگم که عاشقی دروغه
اما موافقم که کشک ودوغه
آدم وقتی خیلی گرسنه باشه
یه کاس آش وکشک ودوغ خداشه
تویی فانوس شبهایش...
اگر حرفی زدم از گل...
تویی مفهوم ومعنایش...
گرخوشم یا ناخوشم در هر دوحالت خواهمت
گر زبانم را به جرم خواستن بیرون کشند
آن زمان ای مهربان من با اشاره خواهمت
که تو بامن باشی
وتو گفتی هرگز
سخنی سردو درشت
ومرا غصه این هرگز کشت
لحظه ی ویرانی ام را حس نکرد
آن که سامان غزل هایم از اوست
بی سر وسامانیم را حس نکرد


من اسم اون لحظه هاروگذاشتم"همیشه"
نه هفت سال...هفتصدسال در قلبم ذخیره وپنهانت میکنم...
بگو کنعانیان منتظر نباشند..
تقسیم شدنی نیستی.....حتی اگر یعقوب بیاید
اشک چشمانم شبانه قطره قطره رود شد
بی تو پرپر میشود باغ دلم ای وای من
ازپس دیروزم امروز میرود فردای من
میرود این لحظه ها بی تو چه دیر ودیرتر
بی تو میمیرد دلم هر لحظه از غم سیرتر
بی تو در دریای مواجی گرفتارم هنوز
قایقی بشکسته دارم تا رسانم شب به روز
میروم بی آنکه باشد مقصدی در یاد من
شاید آخر یک نفر هم بشنود فریاد من....
یک نفرمیپرسد که چرا شیشه شکست؟
آن یکی میگوید:شاید این رفع بلاست..
دل من سخت شکست
هیچکس هیچ نگفت
غصه ام را نشنید
باخودم میگویم:
ارزش قلب من از شیشه یک پنجره هم کمتر بود؟
* من دلم تنگ است واو دلتنگ نیست
*حال دل از من نمیپرسی چرا؟
*حال پرسیدن که دیگر ننگ نیست
ببخشیدکه آپ نمیکنم..........
درگیر درسامم....
برام دعاکنین کنکور رو باموفقیت بگذرونم..........
منتظر پیامی از طرف یه دوست بی معرفتم...ازدواج کرده دیگه سر نمیزنه
واس همین میلی به آپ کردن ندارم.........
زندگی مال منه
چون عزیزی مثل تو یاد منه
این را به اسمان بگو...
اما من عاشق پرنده ای بودم که از ترس من از گرسنگی مرد........
دلم خیلی براتون تنگ شده بود....
خیلیااز دستم ناراحتن...ببخشید...دارم برای کنکور خودمو آماده میکنم.واسه همین اصلا وقت نمیشه بیام
دوستون دارم.دعاکنید کنکور یه رشته خوب قبول شم که زودتر برگردم
باتوجه به اینکه فصل امتحانات داره نزدیک میشه وامتحانات سال سوم هم نهایی هستن تصمیم دارم نمونه سوالات امتحانات نهایی سال پیش رو در صورت تمایلتون در اختیار شما بذارم.....
نظرتون چیه؟
خانه اي دارد کنارابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق کوچکياز تاج او
هر ستاره پولکي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او کهکشان
رعد وبرق شب طنين خنده اش
سيل وطوفان نعره ي توفنده اش
دکمه ي پيراهن او آفتاب
برق تيغ وخنجر او ماهتاب
هيچ کس از جاي او آگاه نيست
هيچ کس را در حضورش راه نيست........
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود وخشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود
مهربان وساده وزیبا نبود
دردل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هرچه میپرسیدم از خودازخدا
از زمین از آسمان از ابرها
زود میگفتند:این کار خداست
پرس وجو از کار او کاری خطاست
هرچه میپرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی عذابش آتش است
تاببندی چشم کورت میکند
تاشدی نزدیک دورت میکند
کج گشودی دست سنگت میکند
کج نهادی پای لنگت میکند
تاخطاکردی عذابت میکند
در میان آتش آبت میکند
باهمين قصه دلم مشغول بود
خواب هايم خواب ديو وغول بود
خواب مي ديدم که غرق آتشم
در دهان شعله هاي سر کشم
در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گرز آتشين
محو ميشد نعره هام بي صدا در تنين خنده ي خشم خدا
نيت من در نماز ودر دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه ميکردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن يک درس بود
مثل تمرين حساب وهندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ مثل خنده اي بي حوصله
سخت مثل حل صدها مسئله
مثل تکليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا که يک شب دست در دست پدر
راه افتاديم به قصد يک سفر
درميان راه در يک روستا
خانه اي ديديم خوب وآشنا
زود پرسيدم:پدر اينجا کجاست؟
گفت:اينجا خانه ي خوب خداست!
گفت اينجا ميشود يک لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
باوضويي دست و رويي تازه کرد
با دل خود گفت وگويي تازه کرد
ادامه دارد.....
ولي افسوس که او نميداند
نگاهش ميکنم شايد که از نگاه من بخواند که او را دوست ميدارم
ولي افسوس او هرگز نگاهم را نميخواند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست ميدارم
ولي او برگ گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم اي مهتاب سرراهت به کوي او سلام من رسان وگو که اورا دوست ميدارم
يکي ابر سيه آمد ز ره روي ماه تابان را بپوشانيد
صبارا ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم که او را دوست ميدارم
ز ابر سيه برقي جست وقاصد را ميان ره بسوزانيد
کنون وامانده از هرجا
دگر با خود کنم نجوا
يکي را دوست ميدارم
ولي افسوس او هرگز نميداند























